خاکستری...

     
 
شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧

آدم ها روی پل

 

سیاره ی عجیبی است و آدم های عجیب روی آن

در برابر زمان کوتاه می آیند،اما قبولش ندارند

برای مخالفت خود روش هایی دارند

تصویرهایی می سازند مثل این:

 

در نگاه اول چیز خاصی نیست

آب دیده می شود

یکی از ساحل هایش دیده می شود

زورقی دیده می شود که به سختی خلاف جهت آب حرکت می کند

مشخص است که بز سزعت گام ها افزوده می شود

زیرا در همان لحظه

بارانی از ابر تیره باریدن گرفته

موضوع این است که بعد هیچ اتفاقی نمی افتد

ابر،رنگ و شکل خود را تغییر نمی دهد

باران نه شدت می گیرد نه بند می آید

زورق بی حرکت حرکت می کند

آدم ها روی پل می دوند

دقیقا به همان سویی که لحظه پیش

 

اینجا مشکل بتوانیم از توضیح صرف نظر کنیم:

این اصلا،تصویر معصومی نیست.این جا زمان را متوقف کرده اند

از رعایت قواعدش حودداری کرده اند

قدرت نفوذ در جریان حوادث را از آن سلب کرده اند

به آن  اعتنا نکرده اند،تحقیرس کرده اند

 

به خاطر یک شورشی

شخصی به نام هیروشیگه اوتاگاوا

(موجودی که سالهاست مرده

و به طور شایسته)

زمان سکندری رفت و افتاد

شاید این فقط یک شیطنت بی معنی باشد

شیطنتی به اندازه ی فقط چند کهکشان

اما برای احتیاط چیزی به شرح زیر اضافه کنیم:

 

اینجا ارج نهادن به این تصویر

متاثر شدن و در شگفت شدن از آن

از نسلها پیش

گاه به گاه باب طبع بوده

 

کسانی هستند که این هم برایشان کافی نیست

حتی شرشر باران به گوششان می رسد

خنکی قطره ها را روی گردن و پشت احساس می کنند

پل و آدمها را که نگاه می کنند

انگار که خودشان را دیده باشند

در همان دویدنی از جاده ی بی پایان

که هرگز پایان نمی گیرد،

جاده ای برای طی کردن، تا ابد

 و آنقدر گستاخند که خیال می کنند این واقعیت دارد.

 

ویسواوا شیمبورسکا


 

درباره وبلاگ


صفحه اصلی
فرستادن نظرات


لوگو


 

فروغ فرخزاد
احمد شاملو

دوستان


قاب شیشه ای
همچون کوچه ئی بی انتها
wenn alles schweigt ,...
سوررئالیست
سوفیا
اوهام
جن و پری
شکلات تلخ
ْْدر انتهاى يك بن بست
یادداشتهای یک دلقک
حضور خلوت انس
منیرو روانی پور
a glass of wine


.:: آهنگ ::.


آرشيو



 

 
            

                                     [بالای صفحه]