خاکستری...

     
 
دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸

 

 

باید برای مواقع حساس زندگی ذخیره می کردم،

تا اینقدر راحت از طناب های حادثه...

 

 

چه فرقی می کنه، اگر 

                                         من

                                           جمله مو

                                                      ادامه ندم؟

 

 


پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸

 

 

بین دو ایستگاه هنوز فرصت باقی است. صدای صوت قطار تکرار میشود و ما میتوانیم در کوتاهی همین زمان اندک شروع به حرکت کنیم ، پیش برویم و جایی به خود بیاییم و تأسف بخوریم که « حیف ،‌همه چیز ویران شد !‌ »

چشم که باز میکنم ،‌صندلی رو به رویم دیگر خالی نیست.صفحات پیش رویم را کنار میگذارم.٢٧٨ صفحه ی پر از خطوط قلم با جوهر رنگی. وکسی که رو به رویم نشسته با موهای مجعد و کمی ژولیده ، با چشم های پف کرده توجه ام را جلب میکند.حالا صفحه ی اول دست نویس ها روی زمین میافتد. ایستگاه هایی که گذشته را در ذهنم مرور میکنم. و تو ، هم زمان با صدای صوت قطار پاهایت را روی هم میاندازی و شانه هایت تکیه میدهند به صندلی.٢٧٧ صفحه ی رو به رویم را جا به جا میکنم. چیزی نیاز دارم تا از روی زمین بلندم کند.کسی که کنارم نشسته خر و پفش به هوا رفته. و تو خوب میدانی که چقدر دلم برای یک نخ سیگار الترا لایت کنت لک زده.مگر نه؟.چقدر وقت باقی مانده؟

اهمیتی ندارد.در کوتاهی همین زمان است که تو رو به رویم مینشینی ،‌جلو تر میآیی ،‌تماس دست هایمان با هم ،‌و ما از هر دری سخن میگوییم تا صدای صوت قطار را دیگر نشنویم.

کاغذ هایم را میگذارم زمین.سرگیجه ای از تراکم این همه خط رهایم نمیکند.بگو ،‌چقدر زمان داریم؟

من و تو قرار نیست با هم آشنا شویم.حضور در دو نیمکت رو به روی هم ،‌زمان کوتاه بین دو صوت قطار ، یک ایستگاه کوتاه. این فاصله ی ماست. تو از روی نیمکت بلند خواهی شد و خواهی رفت.به پیرزن سمت چپت لبخند خواهی زد و بدون اینکه نگاهی به من بیاندازی از در خارج خواهی شد.این واقعیتی ست که صفحه ی دوم دست نویس ها توی صورتم فریاد میزند.تو روی صندلی ات جا به جا میشوی و حالا لبخندی گوشه ی لب هایت را پر کرده.بگو ،‌کجای این ماجرا مضحک است؟

هیچ ، ماجرایی در کار نیست. فاجعه ای آغاز نمیشود.آغازی وجود ندارد. ما قبل از آنکه به ویرانی برسیم همه چیز را ترک کرده ایم. پاهایم را فشار میدهم روی دست نویس ها.٢٧٧ صفحه با جوهر قرمز ،و نگاه آشنایی که به رویشان میاندازم.هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده ایم.چقدر وقت باقی مانده؟

هیچ کدام اینها اهمیتی ندارد.موهای مجعد تو زیر روسری ات ،‌من کاغذ ها را با پا فشار میدهم.موهی مجعد تو توی دستهایت ، من کاغذ ها را با پا هل میدهم زیر صندلی.موهای مجعد تو لای دو انگشتت صاف میشود.تو حالا به من نگاه میکنی و میدانی که من چقدر دلم یک پک از الترا لایت های کنت میخواهد. تو لبخند میزنی.

من و تو هیچ وقت با هم آشنا نشده ایم. و قرار نیست با هم رو به رو شویم. در فاصله ی بین دو ایستگاه ، در کوتاهی این زمان ، بدون اینکه به هم برخورد کنیم از کنار هم رد میشویم.تو نگاهی میاندازی به پیر زن کناری ات و من تمام مسیر را چرت خواهم زد. و فاجعه قبل از رسیدن به ویرانی محض ،‌یاد میگیرد هیچ وقت شروع نشود. این فاصله ی ماست. و این را هردو خوب میدانیم.

اما مگر کجای این ماجرا مضحک است؟ مگر چقدر وقت برای هدر دادن باقی مانده ؟ ما با هم وجود نداریم.این را دست نوشته ها میگویند. اما یک ایستگاه کافیست تا تو در ذهن من شکل بگیری.در تماس با دست های من ،‌هر هر و کر کر های بلند ،‌و کلماتی که یواشکی زیر گوشم زمزمه میکنی.


شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧

آدم ها روی پل

 

سیاره ی عجیبی است و آدم های عجیب روی آن

در برابر زمان کوتاه می آیند،اما قبولش ندارند

برای مخالفت خود روش هایی دارند

تصویرهایی می سازند مثل این:

 

در نگاه اول چیز خاصی نیست

آب دیده می شود

یکی از ساحل هایش دیده می شود

زورقی دیده می شود که به سختی خلاف جهت آب حرکت می کند

مشخص است که بز سزعت گام ها افزوده می شود

زیرا در همان لحظه

بارانی از ابر تیره باریدن گرفته

موضوع این است که بعد هیچ اتفاقی نمی افتد

ابر،رنگ و شکل خود را تغییر نمی دهد

باران نه شدت می گیرد نه بند می آید

زورق بی حرکت حرکت می کند

آدم ها روی پل می دوند

دقیقا به همان سویی که لحظه پیش

 

اینجا مشکل بتوانیم از توضیح صرف نظر کنیم:

این اصلا،تصویر معصومی نیست.این جا زمان را متوقف کرده اند

از رعایت قواعدش حودداری کرده اند

قدرت نفوذ در جریان حوادث را از آن سلب کرده اند

به آن  اعتنا نکرده اند،تحقیرس کرده اند

 

به خاطر یک شورشی

شخصی به نام هیروشیگه اوتاگاوا

(موجودی که سالهاست مرده

و به طور شایسته)

زمان سکندری رفت و افتاد

شاید این فقط یک شیطنت بی معنی باشد

شیطنتی به اندازه ی فقط چند کهکشان

اما برای احتیاط چیزی به شرح زیر اضافه کنیم:

 

اینجا ارج نهادن به این تصویر

متاثر شدن و در شگفت شدن از آن

از نسلها پیش

گاه به گاه باب طبع بوده

 

کسانی هستند که این هم برایشان کافی نیست

حتی شرشر باران به گوششان می رسد

خنکی قطره ها را روی گردن و پشت احساس می کنند

پل و آدمها را که نگاه می کنند

انگار که خودشان را دیده باشند

در همان دویدنی از جاده ی بی پایان

که هرگز پایان نمی گیرد،

جاده ای برای طی کردن، تا ابد

 و آنقدر گستاخند که خیال می کنند این واقعیت دارد.

 

ویسواوا شیمبورسکا


سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧

 

 

قل بخور تا تکرار شوی

تا دیگر داستان قدیمی سیب آزارت ندهد

تا دیگر جاذبه ای در کار نباشد

بگذار سنگین تر از زمین باشی

و فریبش دهی

آنقدر سریع که حتی زمان هم فراموشت کند

و تو 

از همه ی قوانین جدا شوی.


شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٧

I 'm home

 

دوباره برگشتم.دوباره می نویسم.


 

درباره وبلاگ


صفحه اصلی
فرستادن نظرات


لوگو


 

فروغ فرخزاد
احمد شاملو

دوستان


قاب شیشه ای
همچون کوچه ئی بی انتها
wenn alles schweigt ,...
سوررئالیست
سوفیا
اوهام
جن و پری
شکلات تلخ
ْْدر انتهاى يك بن بست
یادداشتهای یک دلقک
حضور خلوت انس
منیرو روانی پور
a glass of wine


.:: آهنگ ::.


آرشيو



 

 
            

                                     [بالای صفحه]